تبليغاتX
خدا، عشق، زندگي
 
درباره وبلاگ


مینو
متولد 10 اردیبهشت 1370

به اميد خدا تصميم دارم تو اين وبلاگ بيشتر دل نوشته هاي خودم رو بنويسم. اگر نوشته هام از خودم نبود حتماً بهتون ميگم.

اميدوارم از وبلاگم خوشتون بياد و وقتتون از گشتن توش تلف نشه...
اينم يه معرفيه مختصر از من و هدفم براي ايجاد وبلاگ:

اهل تهرانم من
روزگارم بد نيست
مادرم شاه بانويي است
پدرم ديگر نيست
از گل و ياس و بهار
بهترين ها دارم
ساخته ام وبلاگي
تا در آن بگشايم
لبم از لب بسيار
تا بگويم هر چه كه ميدانم
هر چه از ياد خدا
هر چه از احساسم
و در اين بين كسي
ياريم نيز كند
نظري كوچك اما سازنده
تا شوم من پر بار
خواسته ي من اين است:
خدا رو بشناسم،
بهش عشق بورزم،
ازش عشق ورزيدن رو ياد بگيرم
و
زندگي كنم!
و در آخر شعر را پيچانديم!!!

(راستي اين عكس هم، عكس من و داداشمه، وقتي كوچيك بوديم :دي)
پيوندها

خدا، عشق، زندگي
سلاااااااام... خوش اومدین.... خوشحال می شم اگه نظر بذارین...




سلام.

سال جديدتون مبارك....

التماس دعا دارم. فراوون. از همه‌ي شماهايي كه اينجا رو مي‌خونيد.... دوستاي قديمي وبلاگي هستين يا نيستين...فقط دعا كنيد  ...



پنجشنبه 10 فروردین1391 :: 13:37::  به قلم: مينو

تو زندگي آدم، بعضي وقتا هست كه خيلي احساس تنهايي مي‌كني. احساس مي‌كني يهو زير پات خالي خالي شده.

يهو از همه طرف ميان عليه تو! خانواده‌ات، دوستات، حتي دوستاي قديمي‌ات گاهي كه شايد خيلي وقت بود ازشون خبر نداشتي، يهو تو همون روز كه همه چي عليه تو شده اونم سر و كله‌اش پيدا مي شه و يه كاري مي‌كنه كه انگار تو حالت بدتر شه. حتي خدا... آدم يهو حس مي‌كنه تهي شده. از توو! از بيرون...

جالبم اينجاس كه يه مدته هر چند روز يه بار اين اتفاق برام مي‌افته. دقيقاً روزايي كه يكي بهم حال مي‌ده همه ميان حال مي‌دن، بعد درست همون شب، يا فرداييش، يا خود اون آدما كه بهت حال دادن، يا يه سري جديد ميان حالتو اساسي مي گيرن.

البته گاهي‌ام خلافشه. يعني وقتي احساس تهي بودن كردي، درست همون شب يا فرداييش، بهت حال مي‌دن همه. اين خيلي خوبه البته :دي

ولي چرا اينجوريه؟ انقدر بده اين حالت:(

مثلاً چند روز پيش با ذوق و شوق بعد مدت‌ها كه از يكي از دوستام بي‌خبر بودم وقتي اومد تو مسنجر شروع كردم باهاش چت كردن. خب هميشه پيش ميومد كه مثلاً به شوخي باهام بد حرف بزنه، اون روزم با هر حرف من هي توهين كرد. خب منم ديگه تحمل اون همه توهين رو نداشتم. هي منم به شوخي رد كردم. هي گفتم خب بسته ديگه. يهو ديدم نه! مثل اينكه همه چي جديه! جا خوردم. آخه با هم دوست بوديم ما. خيلي از حرفاي زندگيشو حتي بهم زده بود. حالا داشت همين جور پشت سر هم بهم بد و بيراه مي‌گفت. آخرم ديگه مجبور شدم ايگنورش كنم. چون نمي‌خواستم منم بهش يه چي بگم، حالمم داشت از اون حرفا ديگه بد جور بد مي‌شد...

هيچ وقت دوست نداشتم دوستي رو براي تنهايي‌هام بخوام. يعني اگه يكي رو به عنوان دوستم قبول كردم، تو زمانايي هم كه خيلي خوبم حتماً سعي مي‌كنم پيشم باشه يا باهاش حرف بزنم. ولي اگه وقتي كه تنهام اون منو تنها بذاره، دلم مي گيره...

يكي از دوستام چند سال پيش با اين كارش ضربه‌ي بدي بهم زد. هنوزم دوست صميميه ولي تو اون موقعيت زماني تنها گذاشتنشو هيچ وقت يادم نمي‌ره...

امشبم يهو تهي شدم. از همه طرف، خانواده‌ام، دوستم،...

دلم گرفته... بايد يه كاري كنم... از زياد غصه خوردن بدم مياد... ولي شايد ايندفعه طول بكشه...:(



یکشنبه 27 شهریور1390 :: 0:18::  به قلم: مينو

سلاااااااااااام.

عيد همگي مبارك...

خدايا مرسي كه امسال دعوتم كردي...

خدايا مرسييييييييييييييي...



چهارشنبه 9 شهریور1390 :: 17:53::  به قلم: مينو
ديشب خواب ديدم پيش مهران مديري‌ام!

بم گفت يه كاري كن، كارتو ببينم.

شروع كردم يه چي چرت و پرت بود، خوندم.

گفت اين چيه؟

گفتم خب دارم طنز كار مي‌كنم.

ازم برگه رو گرفت. گفت برو.

تو كلاً اين كاره نيستي.



سه شنبه 8 شهریور1390 :: 11:38::  به قلم: مينو

خواستم طنز بنويسم، ديدم خودم هم ديگر طنز شده‌ام(!)...

بيخيال، طنز را ديگر كجاي دلم بگذارم؟........



پنجشنبه 3 شهریور1390 :: 17:0::  به قلم: مينو

در پي لبخندي از عمق وجودش، با پيكري بي‌جان به نظاره نشستم...

خنديد...

بار ديگر شكوفا شدم...

زنده شدم...

تمام هستي‌ را تمناگر به دوباره برخواستنم شدم...

وقتي قامت راست كردم، تا مي‌توانست بر من تابيد...

من زنده‌ام، دنبال چه مي‌گرديد؟، معجزه؟...


پ.ن: به خاطر غيبت خيلي طولانيم معذرت مي‌خوام. توضيحم رو توي اين جمله خلاصه مي‌كنم كه خدا رو هزار مرتبه شكر حال پدربزرگم خيلي بهتره....

پ.ن: ماه رمضونتونم مبارك. دعا يادتون نره...



چهارشنبه 26 مرداد1390 :: 18:36::  به قلم: مينو

ديشب براي نبودنت گريستم...

امشب به ياد روزهاي بودنت....

روزت مبارك...



پنجشنبه 26 خرداد1390 :: 0:52::  به قلم: مينو

به تو نگريستم، تا آرام گيرم...

بغض گلويم شكست...(!)

چقدر شكسته شده‌اي...

 

پ.ن: براي يه عزيزي كه عاشقشم دعا كنيد. آقاجونم... حالش زياد خوب نيست...


پ.ن: شايد حضورم براي مدتي كمرنگ شه. كمرنگ‌تر از آپ نكردن. يه ترم درس نخونديم و مونده آخر ترم و يه عالمه درس و پروژه و تكليف انجام نشده!!! ان‌شاالله كه بتونيم از پسش بر بياييم...

پ.ن:امشب(اولين شب جمعه‌ي ماه رجب) شب ليلة الرغائبه. شبه آرزوها...   هيچي... فقط دعا يادتون نره...

پ.ن: از آقا امير به خاطر درست كردن قالب ممنونم.



پنجشنبه 19 خرداد1390 :: 0:12::  به قلم: مينو

"اعتراض به حاكم مسلمانان حق هر مسلماني است. اين شيوه‌ي پيشوايمان علي است. ما نمي‌توانيم كسي را به‌خاطر عقايدش تنبيه كنيم..."

 

پ.ن: جمله‌‌ي بالا رو مختار(فريبرز عرب‌نيا) در فيلم مختارنامه گفت.

پ.ن: فكر مي‌كنم نيازي به شرح دادن نداره. تازه وبلاگمم حوصله‌ي ف ي ل ت ر شدن نداره! :دي

پ.ن: وبلاگم از كپك زدن در امان موند :دي

پ.ن: دلم واسه قالبم تنگ شده، بلاگفا اجازه نمي‌ده اونو بذارم :((



دوشنبه 16 خرداد1390 :: 15:25::  به قلم: مينو
<