تبليغاتX
خدا، عشق، زندگي
سلاااااااام... خوش اومدین.... خوشحال می شم اگه نظر بذارین...
 عيد...
پيامبر اكرم (ص) مي فرمايند: بهترين ازدواج ها آن است كه آسان تر انجام گيرد.

عيدتون مبارك...


پ.ن:ببخشيد اگه مدتيه به وبلاگاتون سر نزدم. واقعاً وقت نمي كنم. ان شاالله جبران ميكنم محبت هاتون رو...

|+| نوشته شده توسط مينو در پنجشنبه 28 آبان1388  |
 پائیز غریب و بی رحم، این همه برگ مگه کم بود؟ گل من رو چرا چیدی؟ گل من دنیای من بود...

 امام علي (ع) مي فرمايند: چقدر زندگي به مرگ نزديك است.

 

يه سال ديگه هم تموم شد. امسال دومين سال بود كه بابا ديگه پيشمون نيست.

خيلي سخت بود. خيلي دير گذشت. همه چي زود بود ولي نبودِ بابا برام خيلي دير گذشت.

بعضي اوقات كه ياد جاهايي كه با هم رفتيم (دوتايي) مي افتم باورم نمي شه. آخه بابا اون موقع بود...

واي، هنوزم باورم نمي شه كه اون آخرين تولدي بود كه براش گرفتيم. هنوز اون جمله ي مامان كه گفت امسال همسن سال تولدت شدي، 43 سال، 1343 رو يادم نرفته.

هنوز وقتي تو خواب ميبينمش انگار پيشمه.

هنوز وقتي سر خاك ميرم و بهش سلام ميكنم، عكسش بهم لبخند ميزنه.

هنوز باورم نميشه كه دو سال پيش بود و الان فقط 2 ساله كه پيشمون نيست.

...

جمعه بيست و دوم قراره سر خاك بابا (امامزاده زيد (ع)) مراسم يادبود داشته باشيم. بيست و دوم همون روز آخري بود كه بابا بود. همون روز تلخي كه تو آپ هاي يك روز تلخ (1 و 2 و 3 و4 و 5 و یک سال گذشت...) براتون تعريف كردم. همون روزيه كه بابا حدوداي 8 شب، رفت...

خدايا، خسته ام، خيلي خسته. حرف خيلي باهات دارم! ولي خب خودت گفتي حرفامون رو خصوصي بهت بزنيم. پس بيا خصوصي، يه ذره مي خوام باهات بحث كنم!

 

پ.ن:دلم تنگه، باز لوس شدم. باز دلم مي خواد گريه كنم، ولي ديگه ناز كشم نيست كه وقتي گريه ميكردم ميومد موهامو نوازش ميكرد و بوسم ميكرد تا آروم بشم.

پ.ن: بعضي از دوستان پرسيده بودن كه بابام چرا فوت شد؟

اواخر تابستون 86 فهميديم بابا سرطان روده داره( البته به من و مهدي نگفته بودن و بعد فوت بابا فهميديم) و در عرض دو ماه بابا رفت، دقيقاً دو ماه شد...

پ.ن: يه مدته كارام خيلي زياد شده، زمان هم برام زود ميگذره، تا چشم بهم ميزنم هفته تموم شده، از دوستاي وبلاگي معذرت ميخوام اگه يه مدته صله رحم وبلاگي كمتر ميكنم!

پ.ن: ميشه يه فاتحه براي بابام بخونيد؟!

پ.ن: التماس دعا...

|+| نوشته شده توسط مينو در پنجشنبه 21 آبان1388  |
 تلنگر...

پارسال يك هفته قبل سالگرد بابام مامانم تصادف شديدي كرد (تنها بود و خودش راننده) كه هر كسي بهش رسيد گفت فقط خدا بهت رحم كرد كه هيچيت نشد!!!!

امسال (امشب) هم دقيقاً يك هفته قبل سالگرد بابام من تصادف كردم (من و مامانم بوديم و من راننده) كه خدا رو صد هزار مرتبه شكر بازم چيزيمون نشد و فقط به ماشين يه كوچولو خسارت وارد شد...

نمي دونم چي مي خواي بگي خدا. ولي فقط مي تونم بگم شكرت وقتي اتفاقايي كه امروز از صبح برامون افتاد رو مرور ميكنم...

هنوز تنم بي حسه! خيلي ترسيده بودم. خدا خيرش بده اون آقاهه رو كه وايستاد و كمكمون كرد...

|+| نوشته شده توسط مينو در جمعه 15 آبان1388
 عددا تاریخای قشنگ میسازن. آدما چی؟!

عددا تاریخای قشنگ میسازن. كاش آدما هم بتونن همين كار رو با تاريخ بكنن...

 

رضا، اي نور عالم، عشق هستي            رضا، اي بهتر از هر عشق و مستي

رضا، تو هشتمين نـــــور خدايــي             رضا، روشنـــــگر ايــــــــــران مايـي

رضا، ميـــلاد تو بركـــت ز مــا شد              رضا، هشتـم همان هشت خدا شد

 

آقاجون، موسي الرضا، دلم مي خواد فدات بشم. فداي اون نگات بشم، قربون اون صدات بشم.

آقا جون كاشكي كه من بودم يه دونه كبوتر، تا هميشه باهات باشم، رو گنبد طلات باشم.

آقاجون چشماي من هميشه به دستاي توئه، دستاي مهربون تو براي نوازش منه.

آقاجون كاش كه لاقل آهو بودم تا يه نگاه بهم كني. بهم بگي ضامنمي، مراقب و كنارمي.

 

هشتمين روز ِ ماه هشتم، در همان سالي كه هشت سال از هشتادمين سالش گذشت

يك امام و ماه تابان، آن همان رضاي تابان، هشتمين ماه درخشان، آمد و روزهايش گذشت

بعدِ آنكه مينو هم آمد به ميدان، ياد آن ماه درخشان، عاشق و مجنون او شد، تشنه ي محبتش

رفت و رفت و گريه اي از روي حسرت، از براي ديدن ضريح حضرت، تا كه آنگه رفتش به مشهد

بار اول بود فنچي، تا به چند روز، زيارت بي زيارت، تا كه در روز آخر، شد سير از زيارت

بار دوم رفت بار آخر با پدر، حسرت روزاي آخر، كاش بودش در كنارم تا به آخر

بار دوم ، بار آخر بود اما، حالْ من اينجايم و دل جاي ديگر، در كنار گنبد طلاي حضرت، كفتر فداي مشهد

در شب ميلاد حضرت، مردمان شهر من، مي نشينند و دعاي رفع حاجت ميكنند

امشب اما من برايم، چند حاجت هست زيبا، اوليش آنكه ببينم، روي ماه فرزند قشنگت، مهدي صاحب زمان را

دوم آنكه مادرم باشد سلامت، باشد آن سايه بر سرم تا به آخر، باشدم شاد و همه شاد و همه خندان زدنيا، تا كه اين دنيا شود كاخي گلستان

اما در آخر، دلبرم باشد به هر روزي خندان تر ز ديروز، سالم و خوشبخت و خوب و مهرْبان باشد هميشه، نوكر كوي تو باشد تا به آخر

اي امام خوب دل ها، من همينك شاد شادم، از براي با تو بودن، لطف كن، اين دلم را، تا ابد در نزد خود زنداني فرما

 

پ.ن: عيدتون مبارك. التماس دعا در اين شب بزرگ...

پ.ن: چند هفته اي بود كه دلم مي خواست براي تولد امام رضا شعر بگم. ولي توانش رو از لحاظ روحي بدست نمي آوردم. تا بالاخره ديشب (چهارشنبه) خودم رو به زور نشوندم پاي كاغذ و قلم رو وادار به گردش بين انگشتام كردم.

با بي حوصلگي تمام، شروع به نوشتن كردم و اصلاً باورم نمي شد؛ بعد يك ساعت بازي با كلمات ، انقدر حالم خوب شده بود كه انگار تلافي تمام چند هفته اي كه پكر بودم و چند روزي كه داشتم داغون مي شدم و اكثر داغون شدنم رو سر دوستام خالي كردم باز شد.

ديشب بعد چند هفته، اولين شبي بود كه با آرامش خوابيدم.

امروزم با دوستام قرار گذاشتيم بريم دبيرستانمون. مثل روال هر عيد، مراسم مولودي خواني و جشن توسط ناظم عزيزمون كه خيلي دوستش دارم بود.

و همه چيز دست به دست هم داد تا من حالم بهتر شه...

        هر چي دارم از اين در گرفتم            از رو دستاي تو پر گرفتم

پ.ن: مي دونم به نوشته ي بالا نه ميشه گفت شعر، نه نثر. ولي خب بيشتر از اين نتونستم. ببخشيد...

پ.ن: عکس بالا رو همون دو سال پیش که آخرین باری بود که رفتم مشهد گرفتم. چون خیلی دوسش دارم گوشه ی وبلاگمم این عکس رو گذاشتم...

|+| نوشته شده توسط مينو در پنجشنبه 7 آبان1388  |
 ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
یه بغض...

گیر کرده اینجا ...(تو گلوم)

|+| نوشته شده توسط مينو در چهارشنبه 6 آبان1388
 
 
بالا