تبليغاتX
خدا، عشق، زندگي
سلاااااااام... خوش اومدین.... خوشحال می شم اگه نظر بذارین...
 التماس دعا...
 سلام.

امروز صبح كنكور دانشگاه آزادم رو هم دادم.

ديگه حس ميكنم آزاد شدم، ديگه حس ميكنم براي خودمم، هر كاري دوست دارم ميتونم انجام بدم.

البته اگه حوصله ام برگرده...

تا ميام از كاري كه كردم لذت ببرم، بخاطرش خوشحالي كنم؛ يا حتي بعضي كارا رو تا ميام انجام بدم ياد مشكل عزيزم مي افتم. ياد ناراحتي اون، ياد داغون شدن اون كه منو نابود مي كنه.

تا مشكل اون حل نشه فكر نكنم دل و دماغ آپ كردن داشته باشم.

التماس دعا از همه...

اميدوارم عيديش تو تولد حضرت علي حل كامل مشكلش باشه...


|+| نوشته شده توسط مينو در پنجشنبه 11 تیر1388  |
 تولدم مبارک...

امام سجاد (ع) مي فرمايند: انديشه كنيد و عمل كنيد براي آنچه كه به خاطر آن آفريده شده ايد.

سلام. خوبين؟ خوشين؟ سلامتين؟

ميبينم كه امشب همه خوشحاليد و در پوست خود نمي گنجيد. هوا هم امشب يه جور ديگه اس و خورشيد خانوم قراره فردا از خوشحالي بتركونه!

چي شد؟ تا الان دقت نكرده بودي كه يه جور ديگه اي؟

چي؟ آهان تازه فهميدي كه امشب داري يه جوري ميشي تا فردا از همه ي روزا بهتر باشي؟

نگو.... هنوز نفهميدي چي شده و چه اتفاق مهمي افتاده؟!!!!!!!!!!!!!!

بابا يه بار ديگه بهار شده. البته بهار من...

آره ديگه. همينه. امشب شب ميلاده.

اون كه بععععععععععععععله. ميلاد حضرت زينب (س)، عزيز دلم جاي خودشه. به شما و خانوم فاطمه زهرا (س) و حضرت علي (ع) ميلاد اين عزيز رو تبريك ميگم. به خودشون يه تبريك ويژه ميگم. اميدوارم تو اين شب عزيز يه عيدي و كادوي تولد خوب به من حقير بدن.

اِاِاِاِاِاِاِاِاِ؟ تازه فهميدين تولد منم هست؟!

آره. من كه مي دونم يادتون بود و مي خواستين منو غافلگير كنيد ولي خوب من هميشه ميزنم تو ذوق غافلگير كننده ها!!!! (اينو يه عزيزي كه پارسال زدم تو ذوقش میدونه!)

خوب، حالا كه كسي نمي گه بذار خودم بگم:

 تـولد، تولد، تولــــــــــــــــــــدم مبارك. مبارك، مبارك، تولـــــــــــــــــــدم مبارك. بيا شمعا رو فوت كن، ولي اينجا كه شمع نيست. پس برو فعلاً بچرخ. چون از كيك خبري نيست!

موقع امتحاناي ترم اول در حال خوندن شيمي بودم كه يهو به سرم زد شعر بگم. البته شر شد! ولي گفتم شايد دوست داشته باشين بخونين:

بهارم در بهار فصل و خوش رو/ به ذوقم صد هزاران بار افزود/ اگر چه من در اين سال پر از درد/ اسير درس و مشق و عشق هستم/ ولي اكنون برايم هست زيبا/ كه من 18 را بردم به پايان/ و اكنون تو اي زيباي خفته/ كه شعرم را براي خود خواندي/ بدان كه كنكور كرد مغزم/ ز گنگي و قاطي پاتي حاصل/ چنانكه تو ميبيني اين شعر/ محصولي است از چرت و پرت بسيار/ ولي چاره اي نداري تو اي دوست/ كه بگويي به من تبريك/ و برايم كني دعا بسيار/ كه شوم پيروز بر غول/ بر آن غولي كه نامش شد كنكور/ براي من اما شد چنان سوس/ در اينجا سوسك را كوچك نموديم/ كه قافيه را جور نماييم(!)/ اگر ديدي در اين شعر قافيه/ بيا و جايزه بگير، جايزه

بالاخره هيجدهمونم تموم شد و رفتيم تو 19 سال.

18 سالگي قشنگي بود. با دغدغه ي كنكور كه البته فقط دغدغه اش بود و خبري از درس خوندن نبود!

خدا رو شكر ميكنم. به خاطر 18 سال قشنگ كه خيلي چيزا ياد گرفتم. خدا رو شكر كه يه بهار ديگه رو ديدم، هنوز سالمم، زنده ام، نفس مي كشم. خدا رو شكر كه هنوز عاشق خدام و هنوز كسايي هستند تو زندگيم كه دوستشون دارم و هنوز عاشق همه ي آدماي روي زمينم...(يه بار مي خوام راجع به همين جمله ي آخرم باهاتون صحبت كنم!)

من روز 10 ارديبهشت سال 1370، 15 شوال 1411،  april 30 سال 1991 ساعت 19:10 دقيقاً موقع اذان (از دفتر خاطرات بابام ديدم)، به دنيا اومدم.

بابام ميگفت وقتي به دنيا اومدي انقدر زشت بودي كه ترسيديم نكنه همونجوري بموني! من كه عكس از نوزاديم ندارم ولي ميگن كله ات دراز و كچل بود شبيه خربزه! (خداييشم ترس داره دختر آدم اون شكلي باشه!)

ولي مثل اينكه چند روز بعد خوب شد. اون عكسيم كه اون بالا ديدين عكس يكي دو سالگيمه.

از چند هفته پيش به مامانم گفتم انقدر دلم هواي شاه عبداعظيم كرده، دلم مي خواد به جاي كادوي تولد بريم اونجا. فعلاً كه قبول كرده. حالا اگه خدا بخواد و داداشم راضي بشه فردا شب مي ريم شاه عبدالعظيم.

نمي دونين چه كيفي داره وقتي تنها، كنار حوض ميشيني و با خودت خلوت مي كني. اسم همتون رو نوشتم كه اگه رفتم براي همه دعا كنم. فقط به شرطي كه دعا كنيد جور شه برم...

 پ.ن: 6 خرداد تولد وبلاگمه.

پ.ن: ديگه فكر نكنم تا كنكور بتونم بيام. 4 تير هم كنكوره هم تولد بهترينم...

پ.ن: واسم دعا كنيد...


 

|+| نوشته شده توسط مينو در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388  |
 عيد شما مبااااااااااارك...

سلام به همه.

سلامي كه امروز مي خوام بكنم با خداحافظي همراهه. خداحافظي با يه دنيا شور و عشق و خاطره. خداحافظي با يه دنيا خنده و گريه، شادي و غم، دوستي و قهر، مهر و كينه...

خداحافظي با همه ي پليدي ها كه مي سپريمشون به خدا كه نذاره ديگه بيان سراغمون.

خداحافظي با يه دنيا مهر و دوستي كه مي سپريمشون به خدا  كه صيقل بشن و نو شده برگردن و دوباره سلام بدن!

آره، سلام امروز من با خداحافظي همراهه، يه خداحافظي كه دوستش دارم، يه خداحافظي كه اميدوارم نا تموم نباشه،يه خداحافظي با زمستون و پائيز و تابستون و بهارِ يه سالِ قشنگ كه براي نو شدن مجبور به خداحافظي ام. براي اينكه با وجود همه ي قشنگياش دوباره عينش رو تكرار نكنم تا زندگيم بي حركت و بدون رفتن به جلو بمونه مجبورم باهاش خداحافظي كنم . من در اصل با خودم خداحافظي مي كنم. با مينو. با مينو ي سال 87 كه دوست داره براي سال جديد نو بشه. بهتر و بدون تكرار اشتباهاي قبليش!

من مي خوام با مينوي سال 87 خداحافظي كنم. بسپرمش به خدا تا با همه ي رحمت و مهربونيش گناهاش رو ببخشه.

مي خوام يه مينو ي جديد بهتون معرفي كنم. مي خوام به اين مينو سلام كنم. بهش بگم خوش اومدي. من حالا حالا ها، يه سال تموم با تو كار دارم. پس سعي كن از اول خوب و مؤدب باشي تا هم خودم ، هم خدا و هم بقيه دوستت داشته باشن. تا خوب باشي. بفهمي و در عين فهم خودت رو به نفهمي نزني(!)

كاش بتونم تو اين خداحافظي و سلام مراقب باشم تا دوباره سلام به قبل نكنم...


و اما؛


ديگه سلام، اين سلام من شايد آخرين سلام سال 87 باشه. سال قشنگي بود. با همه ي بدي ها ولي دوستش دارم. چون ...

بيخيال. از خودم خيلي گفتم. شما بگيد! سال 87 چطوري بود براتون؟

تلف عمر يا نه؛ راضي بودين؟

هر كي بتونه بهترين نوشته رو از سالي كه براش گذشت بنويسه به قيد قرعه جايزه اي نفيس بهش ميديم.

جوايز ما: يك عدد مرغ تخم طلا، يك عدد غول چراغ جادو (خود چراغ جادو رو هم خواستين مي ديم)، به مدت يك ماه هر وقت كه داخل مغازه ميشي به خاطر گرون شدن مجبور به پرسيدن قيمت جديد نباشيد، شنيدن دو حرف راست متوالي از محمود و ...

من كه مي دونم شما اين وبلاگ رو به خاطر كيفيتش دوست داريد نه جوايزش پس لطفاً بدون توجه به جوايز بگيد ديگه!

.................

.............

.........

پس از بررسي "من، در سالي كه گذشت" مي رسيم  به نوروز. البته ببخشيد يادم رفت. يه عيد قشنگ تر قبل نوروز هست. یکشنبه 17 ربيع الاول، ميلاد پيامبر اكرم (ص) و امام صادق (ع) هستش. يه عيد خوشگله كه دوسش دارم

محمد زاده ي ماه بهار است / بهار اول آن ماه خدا است

محمد همچو گل زاده شد امشب / مبارك مقدمش راه خدا است

نوروز يك عيد باستاني مخصوص ايراني هاست. ما بهترين سال رو داريم. چون عيدمون كه بهار و شروع ساله تو ماه نو شدن زمينه و سالمون از بهار شروع مي شه و با تموم شدن سرما، اونم تموم ميشه.

طبق اين سنت، همه تلاش مي كنن كه براي عيد خونه هاشون رو تميز كنن، لباس هاي نو بخرن، تميز باشن، صله رحم به جا بيارن و سال جديد رو با خوشي و شادي شروع كنن.

چقدر خوبه تلاش كنيم علاوه بر ظاهرمون، باطنمون رو هم تميز كنيم، كينه ها رو بريزيم دور، قهرها رو به آشتي و دشمني رو به دوستي تبديل كنيم.

چقدر خوبه به جاي تكيه كردن به اين جمله كه "من، اخلاقم اينجوريه ديگه! كاريشم نمي تونم بكنم!" بگيم " شايد بشه يه جور ديگه ام برخورد كرد" و دنبال راه حل بهتر بگرديم.

چقدر خوبه كه بفهميم كه بابا، ما آدميم. آدما مي تونن تغيير كنن. آدما مي تونن رشد كنن و بهتر باشن.

چقدر خوبه كه بفهميم ما بنده ي خدائيم. خدا به بنده هاش عقل داده و تا بنده اي تصميمي رو خودش نگيره انجامش نميده. يعني اگرم انجامش بده با علاقه نيست و يا كار رو نصفه رها مي كنه، يا خراب مي كنه يا فقط همون يه باره!

پس كاش بفهميم كه خودمون بايد چه تصميم بگيريم و منتظر نباشيم ديگران برامون تصميم بگيرن.

اميدوارم سال 87 سال خوبي برامون بوده باشه و سال 88 رو به خوبي شروع كنيم و تا آخرش خوب خوب خوب باشه تا وقتي بر مي گرديم به عقب خيالمون راحت باشه و نگران كارامون نشيم.

عيد همگي مبارك...

سر سفره هفت سين من رو فراموش نكنيد...

(يادتون نره! امسال كنكوريما!!!!)

التماس دعا...


پ.ن: به خاطر غيبت طولانيم معذرت. دليل غيبتم فقط درس نبود. مشكل برام پيش اومده بود.

پ.ن: شاد ، موفق و پيروز باشيد...

 

|+| نوشته شده توسط مينو در پنجشنبه 22 اسفند1387  |
 طلب حلالیت لازمه!

 

حلالم كنيد...

تا بعد...

|+| نوشته شده توسط مينو در پنجشنبه 3 بهمن1387
 امتحان...

امام صادق (ع) مي فرمايند: به راستي كه مؤمن به منزله ي كفه ي ترازوست. هر اندازه ايمانش افزوده شود، امتحانش نيز سنگين تر مي شود.

 

آدم معمولاً بعد از امتحاناي آخر ترم يه اتاق شلوغ پلوغ با قفسه هاي شلوغ تر از اون داره. معمولاً تو امتحانا آدم هر چيزي رو گير مياره مي اندازه تو قفسه اش تا بعد از امتحانا به جمع و جور كردن اونا بپردازه.

جمع و جور كردن بعد از امتحانا خيلي سخته. اينكه ببيني هر وسيله ات بايد تو چه قفسه اي قرار بگيره، كدوم وسايلت بايد با منگنه و چسب درست بشن، كدوم وسايلت بايد دور ريخته بشن و ... .

انتخاب اينكه چه چيزي رو دور بندازي بعضي اوقات خيلي سخته...

بعضي اوقات تو اين جمع و جور كردن چيزهايي رو مي بيني كه دلت مي سوزه كه شايد اگه براي امتحان اونا رو خونده بودي تو امتحانت نمره ي بهتري مي گرفتي؛ دلت مي سوزه كه كاش يه كوچولو قبل از امتحانا هم جمع و جور مي كردي تا ورقه ها و سؤالات مربوط به درس هاي مختلف رو جدا مي كردي تا براي هر امتحان بتوني همه ي چيزهايي رو كه تو طول مدت تحصيلت ياد گرفتي، يه بار ديگه مطالعه كني. اگه تو امتحانات مستمري كه در طول سال برگزار مي شه خوب درس بخوني مي توني بفهمي كه تو چه درسي ضعف بيشتري داري. قبل اينكه وقت امتحان بشه و اون ضعف بشه يه مشكل اساسي با پرسيدن سؤال از معلمت ضعفت رو بر طرف كني يا اگه لازمه، اگه كلاس تقويتي گذاشتند تو اونا شركت كني...

ما تو زندگي مدام در حال امتحان دادن هستيم. امتحاناي مختلفي كه خدا مي خواد تو اونها ما ضعف هامون رو پيدا كنيم و به حل كردن اونها بپردازيم و يهو امتحان اساسي ترم از ما مي گيره كه ديگه اونجا بايد بدونيم چي كار كنيم. (البته گاهي امتحان ترم هاي خدا خيلي نزديك به هم و گاهي خيلي دور از همه و بعضي ها هيچ وقت تو زندگيشون امتحاناي ترم خدا رو تجربه نمي كنن، چون هيچ وقت تو امتحاناي معرفي قبول نميشن!)

اگه وقتي داريم مدرسه مي ريم و درس مي خونيم، واقعاً هدف داشته باشيم، واقعاً بدونيم كه براي چي درس مي خونيم، واقعاً بفهميم كه چرا معلم ها و استادها مدام در حال امتحان گرفتن از ما هستن، پس هيچ وقت تو امتحاناي زندگي هاج و واج نمي مونيم و لااقل بعد از امتحان مي فهميم كه چرا امتحان داديم.

گاهي وقتي معلمي مدام امتحان مي گيره با نفرين بچه ها رو به رو مي شه(!)، ولي اون چون خودش مي دونه كه چرا يه همچين كاري مي كنه، مي دونه كه بچه ها با دادن امتحاناي بيشتر آمادگي بيشتري براي امتحان پاياني پيدا مي كنن و نفرين الانشون دعاي بعدشون رو در پي داره هيچ وقت توجهي به حرفهاي بچه ها نداره و كار خودشو مي كنه.

حالا بعضي اوقات شاگردا انقدر دركشون بالا مي ره كه همون اول به نيت معلم پي مي برن و خودشون هم براي نيت معلم كه فقط به نفع خودشونه تلاش مي كنن.

امتحاناي خدا هم همينطوره، مدام داره از ما امتحان مي گيره كه عادت كنيم، كه ياد گرفته هامونو جمع بندي كنيم، كه همه ي درس هايي كه تو زندگي ياد گرفتيم  رو هم تلنبار نكنيم تا يهو سر يه امتحان ترم كه از ما مي گيره جا بزنيم و فكر كنيم كه دوباره به مشكل برخورديم يا چه مي دونم از بد شانسيمونه!

خدا كوچولو كوچولو امتحان مي گيره تا ديگه هميشه مجبور به خوندن و مرور كردن درس هامون نباشيم و اگه ماها مثل اون شاگرده دركمون بالا بره، مي فهميم كه همه ي امتحاناي خدا مصلحتهاييه كه برامون رقم زده.

معمولاً وقتي استادها و معلم ها تواناييه يه دانش آموزشون رو مي بينن، سعي مي كنن اون رو به جاهايي معرفي كنن تا با دادن يه سري امتحان به مرحله هاي بالايي برسه و جايزه هاي خوبي بگيره.

كاش ما هم بتونيم جوري باشيم تا خدا ما رو جزء افرادي قرار بده كه به خاطر تواناييمون زود به زود امتحانا رو ازمون بگيره تا ديگه موقع پيري كه توانائيمون كم مي شه به خودش رسيده باشيم و احتياج به امتحان نداشته باشيم.

هر چند، خدا هر چقدر هم بالا بريم، از شدت عشقش به ما دوست داره بهش نزديك تر بشيم و هر بار امتحانشو سخت تر مي كنه.

خوش به حال كسي كه از امتحاناي خدا سربلند بيرون بياد تا بتونه تو امتحاناي سخت ترش كه براي رده هاي بالاي انسانيت گذاشته شركت كنه و فارق التحصيل انسانيت بشه!

 

|+| نوشته شده توسط مينو در پنجشنبه 26 دی1387  |
 محرم...

اميرامؤمنين (ع) مي فرمايند: مؤمن با كسي كه با وي بي انصافي كند با انصاف رفتار مي كند.

 

اي عزيز و عشق و هستي، يا حسين / اي كه در مقتل نشستي با حسين

فكر و عشق و ياد تو آرام دل / اي كه بودي عشق زينب يا حسين

نام تو در غربت دنيايمان / به ز وصل آشنايان يا حسين

ماجراي كربلا و ياد تو / مي فشاند اشك در چشم يا حسين

ذكر گويان يا حسين و يا حسين / بر سر كويت نشستم يا حسين

گوشه چشمي بر من كوچك نما / زين كه من محتاج آنم يا حسين

 

فرا رسيدن ماه محرم و ايام سوگواري سالار شهيدان، ابا عبدالله الحسین (ع) و ياران با وفاي ايشان بر همگان تسليت باد.

توی این شبهای عزیز تو رو خدا دعام کنید...

 

|+| نوشته شده توسط مينو در دوشنبه 9 دی1387  |
 عید غدیر مبارک...

مَن كُنتُ مَولاه فَهذا عليٌّ مَولاه

هر كس كه من ولي و سرپرست اويم، علي نيز ولي و سرپرست اوست.

 

عيد غديرخم بر عاشقان ولايت، علي الخصوص سيّد هاي عزيز مبارك.

التماس دعا...

 

سلام.

امروز براي كنكور سراسري ثبت نام كردم. خيلي استرس دارم. امشب يه دعاي مخصوص تر برام كنيد. انشاا... حضرت علي خودش كمك كنه كه بتونم خوب درس بخونم و رشته ی مورد علاقه ام تو دانشگاه مورد علاقه ام قبول بشم...

انشاا...

 

|+| نوشته شده توسط مينو در سه شنبه 26 آذر1387  |
 ازدواج آسمانی...

پيامبر اكرم (ص) مي فرمايند: نشستن مرد در كنار همسر خود، پيش خداوند دوست داشتني تر از اعتكاف و شب زنده داري در مسجد خودم (در مدينه) است.

 

ورود حضرت علي بيشتر از هميشه پيامبر را شادمان كرد و به علي خوشامد گفت. بر وي لبخند زد و فرمود: علي جان! براي چه كار آمده اي؟!

علي بن ابيطالب مقصود خود را در هاله اي از حرمت و شرمندگي، با كلماتي كوتاه و احترام آميز با رسول خدا در ميان نهاد.

رسول خدا كه اين جوان را به خوبي مي شناخت و راز آفرينش او را مي دانست به او گفت: اي علي! مي داني كه پيش از تو كسان بسياري از فاطمه خواستگاري كرده اند، اما من و او نپذيرفته ايم، اكنون بگذار ببينم او چه مي گويد...

 

رسول خدا كه به چهره ي نوراني و با حياي دخترش چشم دوخته بود نشاني از رضايت و قبول را در نيم رخ چهره ي او ديد.

-          الله اكبر، الله اكبر! رضايت او در سكوت و خشنودي او پيداست...

 

امام علي از شرم و حيا و از حرمت حضرت رسول الله سر فرو افكنده بود. اكنون خداوند نعمت عظيم ديگري بر او مي بخشيد. ازدواج با فاطمه، دختر رسول خدا موهبتي عظيم و آسماني بود كه خدا براي او مقدر كرده بود.

-          اي علي! مي خواهم بشارتي به تو دهم و رازي را بر تو آشكار سازم.

پيش از آن كه به نزد من بيايي، جبرئيل فرود آمد و فرمان خدا را در مورد ازدواج تو با فاطمه آورد و مژده داد كه مجلس جشن اين ازدواج در آسمان بر پا مي شود...

 

خوب! علي جان! بگو ببينم چه چيز را مهريه ي دخترم قرار مي دهي؟

-          يا رسول الله آنچه دارم بر شما پنهان نيست، زرهي از غنايم جنگ بدر دارم، شمشيري و شتري. از مال دنيا فعلاً چيز ديگري ندارم.

-          علي جان! شمشير را براي دفاع و جهاد مي خواهي و شتر را براي آبياري خرمابنان احتياج داري. زره را مهريه ي فاطمه قرار بده.

علي بن ابيطالب زره را به فروش رساند و قيمتش را نزد رسول خدا آورد. رسول خدا بي آن كه بشمارد يا بپرسد، كفي از آن را به بلال داد و فرمود: "براي دخترم فاطمه، عطر و بوي خوش خريداري كن." و مقدار بيشتري را با دو كف دست برداشت و به ابوبكر و عمار و مقداد داد كه براي زهرا وسايل زندگي و جهيزيه خريداري كنند و بقيه را هم براي فاطمه ذخيره كرد.

 

پس از چند روز جشن ازدواج فاطمه و علي برگزار شد. رسول خدا در حضور مهاجران و انصار با تبسم و شادي خطبه ي عقد را آغاز كرد...

 

فاطمه خود را براي يك زندگي نمونه در خانه ي پسر عمويش آماده مي كرد. علي بن ابيطالب نيز خانه اي در نزديكي هاي قبا براي مراسم عروسي و زندگي مشترك آماده كرده بود.

 

پس از يك ماه از مراسم عقد فاطمه، ام سلمه شوق علي بن ابيطالب را به رسول خدا اعلام كرد و گفت:

-          يا رسول الله! علي بن ابيطالب، دوست دارد همسرش فاطمه را به خانه ي خود ببرد.

-          پس چرا خود سخني نگفته است؟

-          يا رسول الله، آزرم و حيا او را از اين تمنا باز داشته است.

پس از اين گفتگو رسول خدا به حضرت علي فرمود: اي علي! دوست داري همسرت را با خود به خانه ببري؟

علي بن ابيطالب گفت: آري! يا رسول الله.

-          پس به زودي مراسم عروسي را فراهم مي كنيم. اما علي جان! مي داني عروسي، بي وليمه و اطعام مؤمنان نمي شود. من دوست دارم امتم هم در مراسم عروسي به مردم غذا بدهند و ميهماني و پذيرايي كنند...

رسول خدا به زنان فرمود كه فاطمه را در شب عروسي آرايش كنند و عطر و بوي خوش به كار برند و پيراهن نو و زيبايي براي او بدوزند و بر اوبپوشانند...  

 

پذيرايي از ميهمانان به پايان خود نزديك شد. علي و فاطمه كه هر دو محبوب رسول خدا بودند، آمدند و در دو طرف رسول خدا نشستند. رسول خدا دست در گردن عروس و داماد افكند و آن دو را در آغوش گرفت و بر پيشاني هر دو بوسه زد.

سپس با دست راست دست علي را گرفت و با دست چپ دست فاطمه را و به اين ترتيب با كمال شوق و مهرباني، دست نو عروس را در دست داماد نهاد و فاطمه را به علي و علي را به فاطمه و هر دو را به خدا سپرد. سكوتي برقرار شد، چهره ي فاطمه و علي با نيم لبخندي شكفت...

 

خورشيد غروب كرد. وقت نماز فرا رسيد. پس از اقامه ي نماز، عروس را بر استري سوار كردند و شادي كنان و سرود خوانان به سوي خانه ي علي بن ابيطالب روان شدند.

به خانه ي داماد رسيدند. رسول خدا وارد حجله شد و فاطمه را در كمال زيبايي و متانت ديد، جز اينكه پيراهنش كهنه و شايد وصله دار هم بود.

-          شگفتا! چرا پيراهن نو و زيباي عروسي را كه براي تو دوخته بودند نپوشيده اي؟

-          پدر جان! آن را قبل از حركت به زن فقيري كه تمناي لباس مي كرد بخشيدم، ابتدا مي خواستم پيراهن كهنه را به او بدهم ولي گويي آهنگ خوش تلاوت قرآن شما را شنيدم كه اين آيه را قرائت مي كرديد: "هرگز به نيكي نرسيد، مگر آن كه از آنچه دوست مي داريد انفاق كنيد."

چشمان رسول خدا غرق اشك شد. در چشم فاطمه زهرا برق اشك درخشيد. فاطمه نگاهش را به آرامي بالا آورد، پدر به چشم پر اشك زهرا نگاه كرد. نگاهش در هم آميخت و قطرات اشك از چشم ها فرو چكيد.

اين اشك شوق و ايمان بود.

در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و به محضر رسول خدا مشرف شد و گفت: يا رسول الله! پروردگارت سلام مي رساند و مرا نيز فرمان داده كه به فاطمه سلام برسانم و اين هديه را تقديم او كنم. و آنگاه پارچه ي بسته اي را گشود و جامه اي از ديباي سبز بهشتي كه با خود آورده بود را تقديم فاطمه نمود...

                                                

                                               برگرفته از كتاب سلام بر خورشيد؛

                                                       نوشته ي سيد علي اكبر حسيني

                   (اين نوشته با نگاهي به كتاب دين و زندگي سوم دبيرستان است)

 

اول ذيحجه و سالگرد ازدواج فاطمه و علي، بهترين هاي آسمان ها و زمين و

اين جشن آسماني بر همه ي عاشقان مبارك...

 

پ.ن: از همه ی دوستانم که همیشه به من لطف دارن تشکر دارم ولی فعلاْ نمیتونم به کسی سر بزنم. معذرت معذرت معذرت!

 

|+| نوشته شده توسط مينو در شنبه 9 آذر1387  |
 یک سال پس از یک روز تلخ...

پيامبر اكرم (ص) مي فرمايند: خداوند از بنده ي خود شرم دارد كه دستهاي خود را به سوي او بلند كند و آنرا نوميد باز گرداند.

 

پدرم رفت و مرا سوخته جاني مانده / بعد او تنها مرا بي دل پناهي مانده

از براي رفتنش شمع دلم خاموش است/ اي پدر بي تو مرا درد و فغاني مانده

 

يك سال گذشت...!

امروز يك سال از يك روز تلخ گذشت. يك روزي كه تلخي اش با چيزي كم نميشه، فقط شايد خدا اون رو برام قابل هضم تر كنه. ولي خوب خيلي چيزا بود كه آرومم كرد.

يه روز به معلممون گفتم چرا اينجوري شد؟ اون دعائي كه من اون روز خوندم، اون حسي كه هيچ وقت تا حالا پيدا نكرده بودم. خدا اينجوري جواب حاجتو ميده؟ اينجوري ميگه حس خوب پيدا كنيد و با من باشيد؟ از ته دل صدام كنيد تا جوابتونو بدم؟ اون بزرگي كه اين حرفو زده بود!!!! دقيقاً اون روزي كه من واقعاً از ته دل براي بابام دعا كردم بابام رفت! يعني من انقدر بنده ي بدي ام كه بعد دعاي من...

معلممون گفت: اين حرفو نزن، اينجوري نگو. تو از كجا مي دوني كه خواست خدا چي بود؟ تو دوست داشتي كه بابات الان بود ولي اون ايماني كه موقع رفتنش داشت رو نداشت؟! اون مهربوني، اون خاطره هاي خوبي كه باهاش داشتي از بين مي رفت؟ تو مگه به مصلحت خدا ايمان نداري؟ تو بنده ي خوبي بودي كه با دعاي تو بابات رفت. شايد بابات مي موند به ضررش بود. مگه نميگي چند روز بود كه نمي تونست تكون بخوره؟ اگه مي موند و كوچيك شدن خودش و نيازش به شماها رو مي ديد كه داغون مي شد. من بهت قول مي دم كه خدا حاجتتو داد و بابا رو تو اوج ايمان ازت گرفت...

بهم گفت: ببين من تو رو خيلي دوست دارم ولي اگه مطمئن باشم همين الان كه تو اينجا وايستادي بالاترين درجه ايمانته از خدا مي خوام، التماسش مي كنم كه تو همين الان بميري...

شايد من الان حرفاي ايشون رو درست بيان نكردم ولي اون روز خيلي آرومم كرد و قانع شدم. درك كردم...

اين يك سال خيلي براي ما سخت بود. مخصوصاً براي من كه تو اين يك سال فقط مريضي كشيدم و 3ماه رو به جاي مدرسه يا تو رخت خواب بودم يا مطب اين دكتر و اون دكتر! آخرشم همه به اين نتيجه رسيدن كه همه ي مريضيام عصبيه!

تو اين يه سال من خيلي سختي كشيدم. مني كه با بابام خيلي به هم وابسته بوديم حالا ديگه جاي خاليشو خيلي حس مي كردم. مني كه از صداي كليدي كه توي راهرو مي اومد مي فهميدم بابامه و مي رفتم در رو باز مي كردم يا هنوز نيومده تو بهش سلام مي كردم حالا ديگه با صداي هر كليدي فقط چشمم به دره و اون خاطرات واسم زنده مي شه.

كم لطفيه كه بگم فقط من بهم سخت گذشت. چون مامانم داغون شد، داداشم... ولي من فقط حس خودمو مي تونم بگم.

بابام خوب بود، خيلي خوب. ولي هميشه عجله داشت. تو همه ي كارا عجله داشت و براي رفتنم عجله كرد. عجله كرد و رفت و يه عالمه خاطره از 43 سال زندگي به جا گذاشت.

بابام رفت ولي با رفتنش فقط به من مصيبت نرسيد. خدا خيلي كمكم كرد. كسائي رو سر راه زندگيم قرار داد كه واقعاً مسير زندگيم رو تغيير دادن. كمك كرد كه بفهمم كيا واقعاً بيان دوست داشتنشون با عملشون يكيه. تو اين يه سال من عاشق تر شدم. عاشق يه معشوق كه شايد(!) بابامو كه امانت خودش روي زمين بود ازم گرفت ولي خيلي چيزاي خوب ديگه بهم داد. دلم براي بابام تنگ شده، خيلي زياد؛ ولي مطمئنم خدا برام جبران مي كنه...

يه بار قبل فوت بابام نميدونم حرف چي شد كه گفت: آدما ميان و ميرن، يكي به دنيا مياد و يكي ميميره، دليل نداره با مردن هر نفر، آدم ديگه خودشم زندگي نكنه. درسته از نبود اون ناراحته ولي بايد به زندگيش ادامه بده و زندگي كنه، اين روال طبيعته؛ با مرگ يه نفر زندگي مختل نمي شه...

تصميم گرفتم برگردم به زندگي عادي. عادي از هر جهت(!)

برام دعا كنيد. خيييييييييلي محتاج دعا هستم...

 

|+| نوشته شده توسط مينو در چهارشنبه 22 آبان1387  |
 تولدت مبارک امام رضا جونم...

پيامبر اكرم (ص) مي فرمايند: هر كس از خدا چيزي نخواهد، خدا بر او خشمگين مي شود.

هشتمين ستاره ي آسمان امامت امروز شروع به درخشش كرد. رضا؛ تمناي دل هر عاشق امروز ديده به جهان گشود و با حضورش در اين جهان تپش دل ها صد چندان شد.

آخه آقا جونم، كيه كه برا يه آهو ام ضامن بشه؟ كيه كه هيچ كسي رو دست خالي بر نگردونه؟ كيه كه تا اسم اون مياد وسط گريه ام مياد؟ كيه كه ضامن هر كسي يه جور بشه؟

آقا جون، موسي الرضا، دلم مي خواد بيام پيشت. بيام و تا صبح فقط رضا رضا رضا كنم...


يا علي بن موسي الرضا، آقا جون تولدت مبارك

آقا جونم خودت مي دوني چقدر دوستت دارم. من كه از آهو كمتر نيستم. چي مي شه ضامن ما ام بشي؟...

 

|+| نوشته شده توسط مينو در یکشنبه 19 آبان1387  |
 
 
بالا