پيامبر اكرم (ص) مي فرمايند: خداوند از بنده ي خود شرم دارد كه دستهاي خود را به سوي او بلند كند و آنرا نوميد باز گرداند.
پدرم رفت و مرا سوخته جاني مانده / بعد او تنها مرا بي دل پناهي مانده
از براي رفتنش شمع دلم خاموش است/ اي پدر بي تو مرا درد و فغاني مانده
يك سال گذشت...!
امروز يك سال از يك روز تلخ گذشت. يك روزي كه تلخي اش با چيزي كم نميشه، فقط شايد خدا اون رو برام قابل هضم تر كنه. ولي خوب خيلي چيزا بود كه آرومم كرد.
يه روز به معلممون گفتم چرا اينجوري شد؟ اون دعائي كه من اون روز خوندم، اون حسي كه هيچ وقت تا حالا پيدا نكرده بودم. خدا اينجوري جواب حاجتو ميده؟ اينجوري ميگه حس خوب پيدا كنيد و با من باشيد؟ از ته دل صدام كنيد تا جوابتونو بدم؟ اون بزرگي كه اين حرفو زده بود!!!! دقيقاً اون روزي كه من واقعاً از ته دل براي بابام دعا كردم بابام رفت! يعني من انقدر بنده ي بدي ام كه بعد دعاي من...
معلممون گفت: اين حرفو نزن، اينجوري نگو. تو از كجا مي دوني كه خواست خدا چي بود؟ تو دوست داشتي كه بابات الان بود ولي اون ايماني كه موقع رفتنش داشت رو نداشت؟! اون مهربوني، اون خاطره هاي خوبي كه باهاش داشتي از بين مي رفت؟ تو مگه به مصلحت خدا ايمان نداري؟ تو بنده ي خوبي بودي كه با دعاي تو بابات رفت. شايد بابات مي موند به ضررش بود. مگه نميگي چند روز بود كه نمي تونست تكون بخوره؟ اگه مي موند و كوچيك شدن خودش و نيازش به شماها رو مي ديد كه داغون مي شد. من بهت قول مي دم كه خدا حاجتتو داد و بابا رو تو اوج ايمان ازت گرفت...
بهم گفت: ببين من تو رو خيلي دوست دارم ولي اگه مطمئن باشم همين الان كه تو اينجا وايستادي بالاترين درجه ايمانته از خدا مي خوام، التماسش مي كنم كه تو همين الان بميري...
شايد من الان حرفاي ايشون رو درست بيان نكردم ولي اون روز خيلي آرومم كرد و قانع شدم. درك كردم...
اين يك سال خيلي براي ما سخت بود. مخصوصاً براي من كه تو اين يك سال فقط مريضي كشيدم و 3ماه رو به جاي مدرسه يا تو رخت خواب بودم يا مطب اين دكتر و اون دكتر! آخرشم همه به اين نتيجه رسيدن كه همه ي مريضيام عصبيه!
تو اين يه سال من خيلي سختي كشيدم. مني كه با بابام خيلي به هم وابسته بوديم حالا ديگه جاي خاليشو خيلي حس مي كردم. مني كه از صداي كليدي كه توي راهرو مي اومد مي فهميدم بابامه و مي رفتم در رو باز مي كردم يا هنوز نيومده تو بهش سلام مي كردم حالا ديگه با صداي هر كليدي فقط چشمم به دره و اون خاطرات واسم زنده مي شه.
كم لطفيه كه بگم فقط من بهم سخت گذشت. چون مامانم داغون شد، داداشم... ولي من فقط حس خودمو مي تونم بگم.

بابام خوب بود، خيلي خوب. ولي هميشه عجله داشت. تو همه ي كارا عجله داشت و براي رفتنم عجله كرد. عجله كرد و رفت و يه عالمه خاطره از 43 سال زندگي به جا گذاشت.
بابام رفت ولي با رفتنش فقط به من مصيبت نرسيد. خدا خيلي كمكم كرد. كسائي رو سر راه زندگيم قرار داد كه واقعاً مسير زندگيم رو تغيير دادن. كمك كرد كه بفهمم كيا واقعاً بيان دوست داشتنشون با عملشون يكيه. تو اين يه سال من عاشق تر شدم. عاشق يه معشوق كه شايد(!) بابامو كه امانت خودش روي زمين بود ازم گرفت ولي خيلي چيزاي خوب ديگه بهم داد. دلم براي بابام تنگ شده، خيلي زياد؛ ولي مطمئنم خدا برام جبران مي كنه...
يه بار قبل فوت بابام نميدونم حرف چي شد كه گفت: آدما ميان و ميرن، يكي به دنيا مياد و يكي ميميره، دليل نداره با مردن هر نفر، آدم ديگه خودشم زندگي نكنه. درسته از نبود اون ناراحته ولي بايد به زندگيش ادامه بده و زندگي كنه، اين روال طبيعته؛ با مرگ يه نفر زندگي مختل نمي شه...
تصميم گرفتم برگردم به زندگي عادي. عادي از هر جهت(!)
برام دعا كنيد. خيييييييييلي محتاج دعا هستم...
|
+| نوشته شده توسط
مينو در چهارشنبه 22 آبان1387
|