تبليغاتX
خدا، عشق، زندگي - ازدواج آسمانی...
سلاااااااام... خوش اومدین.... خوشحال می شم اگه نظر بذارین...
 ازدواج آسمانی...

پيامبر اكرم (ص) مي فرمايند: نشستن مرد در كنار همسر خود، پيش خداوند دوست داشتني تر از اعتكاف و شب زنده داري در مسجد خودم (در مدينه) است.

 

ورود حضرت علي بيشتر از هميشه پيامبر را شادمان كرد و به علي خوشامد گفت. بر وي لبخند زد و فرمود: علي جان! براي چه كار آمده اي؟!

علي بن ابيطالب مقصود خود را در هاله اي از حرمت و شرمندگي، با كلماتي كوتاه و احترام آميز با رسول خدا در ميان نهاد.

رسول خدا كه اين جوان را به خوبي مي شناخت و راز آفرينش او را مي دانست به او گفت: اي علي! مي داني كه پيش از تو كسان بسياري از فاطمه خواستگاري كرده اند، اما من و او نپذيرفته ايم، اكنون بگذار ببينم او چه مي گويد...

 

رسول خدا كه به چهره ي نوراني و با حياي دخترش چشم دوخته بود نشاني از رضايت و قبول را در نيم رخ چهره ي او ديد.

-          الله اكبر، الله اكبر! رضايت او در سكوت و خشنودي او پيداست...

 

امام علي از شرم و حيا و از حرمت حضرت رسول الله سر فرو افكنده بود. اكنون خداوند نعمت عظيم ديگري بر او مي بخشيد. ازدواج با فاطمه، دختر رسول خدا موهبتي عظيم و آسماني بود كه خدا براي او مقدر كرده بود.

-          اي علي! مي خواهم بشارتي به تو دهم و رازي را بر تو آشكار سازم.

پيش از آن كه به نزد من بيايي، جبرئيل فرود آمد و فرمان خدا را در مورد ازدواج تو با فاطمه آورد و مژده داد كه مجلس جشن اين ازدواج در آسمان بر پا مي شود...

 

خوب! علي جان! بگو ببينم چه چيز را مهريه ي دخترم قرار مي دهي؟

-          يا رسول الله آنچه دارم بر شما پنهان نيست، زرهي از غنايم جنگ بدر دارم، شمشيري و شتري. از مال دنيا فعلاً چيز ديگري ندارم.

-          علي جان! شمشير را براي دفاع و جهاد مي خواهي و شتر را براي آبياري خرمابنان احتياج داري. زره را مهريه ي فاطمه قرار بده.

علي بن ابيطالب زره را به فروش رساند و قيمتش را نزد رسول خدا آورد. رسول خدا بي آن كه بشمارد يا بپرسد، كفي از آن را به بلال داد و فرمود: "براي دخترم فاطمه، عطر و بوي خوش خريداري كن." و مقدار بيشتري را با دو كف دست برداشت و به ابوبكر و عمار و مقداد داد كه براي زهرا وسايل زندگي و جهيزيه خريداري كنند و بقيه را هم براي فاطمه ذخيره كرد.

 

پس از چند روز جشن ازدواج فاطمه و علي برگزار شد. رسول خدا در حضور مهاجران و انصار با تبسم و شادي خطبه ي عقد را آغاز كرد...

 

فاطمه خود را براي يك زندگي نمونه در خانه ي پسر عمويش آماده مي كرد. علي بن ابيطالب نيز خانه اي در نزديكي هاي قبا براي مراسم عروسي و زندگي مشترك آماده كرده بود.

 

پس از يك ماه از مراسم عقد فاطمه، ام سلمه شوق علي بن ابيطالب را به رسول خدا اعلام كرد و گفت:

-          يا رسول الله! علي بن ابيطالب، دوست دارد همسرش فاطمه را به خانه ي خود ببرد.

-          پس چرا خود سخني نگفته است؟

-          يا رسول الله، آزرم و حيا او را از اين تمنا باز داشته است.

پس از اين گفتگو رسول خدا به حضرت علي فرمود: اي علي! دوست داري همسرت را با خود به خانه ببري؟

علي بن ابيطالب گفت: آري! يا رسول الله.

-          پس به زودي مراسم عروسي را فراهم مي كنيم. اما علي جان! مي داني عروسي، بي وليمه و اطعام مؤمنان نمي شود. من دوست دارم امتم هم در مراسم عروسي به مردم غذا بدهند و ميهماني و پذيرايي كنند...

رسول خدا به زنان فرمود كه فاطمه را در شب عروسي آرايش كنند و عطر و بوي خوش به كار برند و پيراهن نو و زيبايي براي او بدوزند و بر اوبپوشانند...  

 

پذيرايي از ميهمانان به پايان خود نزديك شد. علي و فاطمه كه هر دو محبوب رسول خدا بودند، آمدند و در دو طرف رسول خدا نشستند. رسول خدا دست در گردن عروس و داماد افكند و آن دو را در آغوش گرفت و بر پيشاني هر دو بوسه زد.

سپس با دست راست دست علي را گرفت و با دست چپ دست فاطمه را و به اين ترتيب با كمال شوق و مهرباني، دست نو عروس را در دست داماد نهاد و فاطمه را به علي و علي را به فاطمه و هر دو را به خدا سپرد. سكوتي برقرار شد، چهره ي فاطمه و علي با نيم لبخندي شكفت...

 

خورشيد غروب كرد. وقت نماز فرا رسيد. پس از اقامه ي نماز، عروس را بر استري سوار كردند و شادي كنان و سرود خوانان به سوي خانه ي علي بن ابيطالب روان شدند.

به خانه ي داماد رسيدند. رسول خدا وارد حجله شد و فاطمه را در كمال زيبايي و متانت ديد، جز اينكه پيراهنش كهنه و شايد وصله دار هم بود.

-          شگفتا! چرا پيراهن نو و زيباي عروسي را كه براي تو دوخته بودند نپوشيده اي؟

-          پدر جان! آن را قبل از حركت به زن فقيري كه تمناي لباس مي كرد بخشيدم، ابتدا مي خواستم پيراهن كهنه را به او بدهم ولي گويي آهنگ خوش تلاوت قرآن شما را شنيدم كه اين آيه را قرائت مي كرديد: "هرگز به نيكي نرسيد، مگر آن كه از آنچه دوست مي داريد انفاق كنيد."

چشمان رسول خدا غرق اشك شد. در چشم فاطمه زهرا برق اشك درخشيد. فاطمه نگاهش را به آرامي بالا آورد، پدر به چشم پر اشك زهرا نگاه كرد. نگاهش در هم آميخت و قطرات اشك از چشم ها فرو چكيد.

اين اشك شوق و ايمان بود.

در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و به محضر رسول خدا مشرف شد و گفت: يا رسول الله! پروردگارت سلام مي رساند و مرا نيز فرمان داده كه به فاطمه سلام برسانم و اين هديه را تقديم او كنم. و آنگاه پارچه ي بسته اي را گشود و جامه اي از ديباي سبز بهشتي كه با خود آورده بود را تقديم فاطمه نمود...

                                                

                                               برگرفته از كتاب سلام بر خورشيد؛

                                                       نوشته ي سيد علي اكبر حسيني

                   (اين نوشته با نگاهي به كتاب دين و زندگي سوم دبيرستان است)

 

اول ذيحجه و سالگرد ازدواج فاطمه و علي، بهترين هاي آسمان ها و زمين و

اين جشن آسماني بر همه ي عاشقان مبارك...

 

پ.ن: از همه ی دوستانم که همیشه به من لطف دارن تشکر دارم ولی فعلاْ نمیتونم به کسی سر بزنم. معذرت معذرت معذرت!

 

|+| نوشته شده توسط مينو در شنبه 9 آذر1387  |
 
 
بالا