تبليغاتX
خدا، عشق، زندگي - تولدم مبارک...
سلاااااااام... خوش اومدین.... خوشحال می شم اگه نظر بذارین...
 تولدم مبارک...

امام سجاد (ع) مي فرمايند: انديشه كنيد و عمل كنيد براي آنچه كه به خاطر آن آفريده شده ايد.

سلام. خوبين؟ خوشين؟ سلامتين؟

ميبينم كه امشب همه خوشحاليد و در پوست خود نمي گنجيد. هوا هم امشب يه جور ديگه اس و خورشيد خانوم قراره فردا از خوشحالي بتركونه!

چي شد؟ تا الان دقت نكرده بودي كه يه جور ديگه اي؟

چي؟ آهان تازه فهميدي كه امشب داري يه جوري ميشي تا فردا از همه ي روزا بهتر باشي؟

نگو.... هنوز نفهميدي چي شده و چه اتفاق مهمي افتاده؟!!!!!!!!!!!!!!

بابا يه بار ديگه بهار شده. البته بهار من...

آره ديگه. همينه. امشب شب ميلاده.

اون كه بععععععععععععععله. ميلاد حضرت زينب (س)، عزيز دلم جاي خودشه. به شما و خانوم فاطمه زهرا (س) و حضرت علي (ع) ميلاد اين عزيز رو تبريك ميگم. به خودشون يه تبريك ويژه ميگم. اميدوارم تو اين شب عزيز يه عيدي و كادوي تولد خوب به من حقير بدن.

اِاِاِاِاِاِاِاِاِ؟ تازه فهميدين تولد منم هست؟!

آره. من كه مي دونم يادتون بود و مي خواستين منو غافلگير كنيد ولي خوب من هميشه ميزنم تو ذوق غافلگير كننده ها!!!! (اينو يه عزيزي كه پارسال زدم تو ذوقش میدونه!)

خوب، حالا كه كسي نمي گه بذار خودم بگم:

 تـولد، تولد، تولــــــــــــــــــــدم مبارك. مبارك، مبارك، تولـــــــــــــــــــدم مبارك. بيا شمعا رو فوت كن، ولي اينجا كه شمع نيست. پس برو فعلاً بچرخ. چون از كيك خبري نيست!

موقع امتحاناي ترم اول در حال خوندن شيمي بودم كه يهو به سرم زد شعر بگم. البته شر شد! ولي گفتم شايد دوست داشته باشين بخونين:

بهارم در بهار فصل و خوش رو/ به ذوقم صد هزاران بار افزود/ اگر چه من در اين سال پر از درد/ اسير درس و مشق و عشق هستم/ ولي اكنون برايم هست زيبا/ كه من 18 را بردم به پايان/ و اكنون تو اي زيباي خفته/ كه شعرم را براي خود خواندي/ بدان كه كنكور كرد مغزم/ ز گنگي و قاطي پاتي حاصل/ چنانكه تو ميبيني اين شعر/ محصولي است از چرت و پرت بسيار/ ولي چاره اي نداري تو اي دوست/ كه بگويي به من تبريك/ و برايم كني دعا بسيار/ كه شوم پيروز بر غول/ بر آن غولي كه نامش شد كنكور/ براي من اما شد چنان سوس/ در اينجا سوسك را كوچك نموديم/ كه قافيه را جور نماييم(!)/ اگر ديدي در اين شعر قافيه/ بيا و جايزه بگير، جايزه

بالاخره هيجدهمونم تموم شد و رفتيم تو 19 سال.

18 سالگي قشنگي بود. با دغدغه ي كنكور كه البته فقط دغدغه اش بود و خبري از درس خوندن نبود!

خدا رو شكر ميكنم. به خاطر 18 سال قشنگ كه خيلي چيزا ياد گرفتم. خدا رو شكر كه يه بهار ديگه رو ديدم، هنوز سالمم، زنده ام، نفس مي كشم. خدا رو شكر كه هنوز عاشق خدام و هنوز كسايي هستند تو زندگيم كه دوستشون دارم و هنوز عاشق همه ي آدماي روي زمينم...(يه بار مي خوام راجع به همين جمله ي آخرم باهاتون صحبت كنم!)

من روز 10 ارديبهشت سال 1370، 15 شوال 1411،  april 30 سال 1991 ساعت 19:10 دقيقاً موقع اذان (از دفتر خاطرات بابام ديدم)، به دنيا اومدم.

بابام ميگفت وقتي به دنيا اومدي انقدر زشت بودي كه ترسيديم نكنه همونجوري بموني! من كه عكس از نوزاديم ندارم ولي ميگن كله ات دراز و كچل بود شبيه خربزه! (خداييشم ترس داره دختر آدم اون شكلي باشه!)

ولي مثل اينكه چند روز بعد خوب شد. اون عكسيم كه اون بالا ديدين عكس يكي دو سالگيمه.

از چند هفته پيش به مامانم گفتم انقدر دلم هواي شاه عبداعظيم كرده، دلم مي خواد به جاي كادوي تولد بريم اونجا. فعلاً كه قبول كرده. حالا اگه خدا بخواد و داداشم راضي بشه فردا شب مي ريم شاه عبدالعظيم.

نمي دونين چه كيفي داره وقتي تنها، كنار حوض ميشيني و با خودت خلوت مي كني. اسم همتون رو نوشتم كه اگه رفتم براي همه دعا كنم. فقط به شرطي كه دعا كنيد جور شه برم...

 پ.ن: 6 خرداد تولد وبلاگمه.

پ.ن: ديگه فكر نكنم تا كنكور بتونم بيام. 4 تير هم كنكوره هم تولد بهترينم...

پ.ن: واسم دعا كنيد...


 

|+| نوشته شده توسط مينو در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388  |
 
 
بالا